تبليغاتX
اشک ها























اشک ها

حق

 

بهار چشم تو تا هست و رنگ آن سبز است
نهال عشق تو در سینه همچنان سبز است

بدون چشم تو پاییزم و به تن دارم
هزار رنگ؛ ولی حسرت خزان، «سبز» است

به یاد چشم تو، پشت چراغ قرمز شهر
صدای بوق، و دیدم که ناگهان سبز است

بزرگ ترها با خنده رو به من گفتند:
هنوز پشت لب عاشق جوان! سبز است

دو چشم شیشه ای من ز گریه سرخ شدند
ولی دو چشم تو ای سنگ دل! همان سبز است


سلام و شرمندگی همیشگی...

و التماس دعای همیشگی

یا علی

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 23:22 توسط علی چاوشی| |

حق


به زخمم او نمک می ریزد و مرهم نمی ریزد

چنان تلخم که گویی تا ابد این غم نمی ریزد


به رغم پندها در قلب من عشق تو پابرجاست

اگرچه زیر و رو شد شهر؛ ارگ بم نمی ریزد


اگر رسوا شدم در شهر، باکی نیست، صدها شکر

نریزد آبروی من، گناهانم نمی ریزد


دعا کن تا برایت عشق جامی پر کند چون عشق

شرابش تلخ هست اما برایت سم نمی ریزد


جهان منظومه ی شمسی* است، این را مولوی گفته است

از این رو در سماعست و دمی در هم نمی ریزد


*شاعر دیگری، که اسمش یادم نیامد، پیش از این «منظومه ی شمسی» و «مولوی» را کنار هم آورده است.


سلام.

شرمنده بابت تاخیر؛ شعر نداشتم.

التماس دعا

پ.ن: راستی چند روز پیش از این سال روز رفتن قیصر سرزمین شعر و ادب بود؛ فاتحه ای...

یا علی

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:49 توسط علی چاوشی| |

حق


زیر چشمت گونه ی سرخ تو تاکیدی گذاشت

روی زیباییش ابروهات تشدیدی گذاشت


دوستان باور نمی کردند قدّم خم شود

قدّ و بالایت مگر امکان تردیدی گذاشت؟


عمری از زیباییت گفتم؛لب تو لحظه ای

خواب دیدم بر لبانم مهر تاییدی گذاشت


ابروانش را گره کرده ست او در پاسخم

چشمهایش باز امّا جای امّیدی گذاشت


ای که قرآن است پلک تو برای من، خدا

لای قرآن اسکناسی سبز را عیدی گذاشت


با تشکر از محمدرضا وحیدزاده ی عزیز که پیش از همه اشکالات این شعر را به من یادآور شد.

یا علی

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 1:5 توسط علی چاوشی| |

حق


عاقلان گفتند بر لب پند بودن بهتر است

بر لبان تو ولی لبخند بودن بهتر است

عقل هرچه رشته بود آنی تمامش پنبه شد

وقت دیدار تو بی ترفند بودن بهتر است

از رهایی داشتم می گفتم؛افتادم ولی

یاد چشمان تو...نه! در بند بودن بهتر است

طاقت لبخندهایت را ندارم؛اخم کن

گرچه بر لبهای تو لبخند بودن بهتر است

کاش تو خوشبخت باشی سنگدل حتی اگر

من نباشم یار تو هرچند بودن بهتر است


یا علی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 5:30 توسط علی چاوشی| |

حق

 

دو چشم مست تو مانند مي: زلال حرام

شبانه روز منم در همين خيال حرام

خداست يا شيطان؟ اين که در دلم گويد:

که مات شو به رخ يار؛ بيخيال حرام!

«چرا خداي من از او مرا جدا کرده ست؟»

هميشه من پي پاسخ به اين سوال حرام

گمان مکن که ندارم گلايه اي اما

چنانچه راه سوي توست آه و ناله حرام

ميان عاشقي و شرع و شعر حيرانم...

...و چشم هاي تو سبزند! اي حلال حرام



سلام. عابس قدسی عزیز، مسئول انتشارات سپیده باوران این روزها کتاب های خوبی چاپ می کند: مجموعه ی کل رباعی های میلاد عرفانپور، مجموعه ی کل رباعیات جلیل صفربیگی، چند داستان کوتاه خوب و دوست داشتنی و به ویژه دوکتاب از عبدالرضا رضایی نیا که کتاب های خاصی هستند و زیبا. ازدستتان می رود تهیه شان نکنید.

روز مادر هم به مادرم و همه ی مادران دیگر پیش پیش مبارک.

یا علی

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:15 توسط علی چاوشی| |

حق

برای خواهران و برادران بحرینی و یمنی و لیبیایی ام:


شهر آرام بود...اما نه؛ بمب ها روی شهر باریدند

دخترک های غرق در بازی، از صدای گلوله ترسیدند

شهر از خون و دود پر شده بود؛ پسری ناله ای زد و افتاد

پدری بر سر خودش می زد؛ مادری اشک هاش خشکیدند

این طرف جسم کودکان بی جان، پر خون بود کاسه ی سرشان

آن طرف چند شیخ بی همه چیز، به سلامت شراب نوشیدند

بی خیال حریم و مرز و حدود، مرز آنها حرمسراها بود

حوریان جهنمی آنجا، عربی با شیوخ رقصیدند!

رسم دوران جاهلیت باز، گویی از زیر خاک برگشته

مردم هم نژاد خود را آه، زنده زنده به خاک پیچیدند

مدعی های صلح و آزادی، خفه خون پس گرفته اند چرا؟

نکند چشمهای ناقصشان، آتش و اشک را نمی دیدند

دست هاشان به نفت آلوده، لب و دندانشان به خون گرم

پی و بنیان کاخ هاشان را، روی دریای نفت و خون چیدند

***

پشت گرمی کوهها آخر، روزی از پشت ابر می آید

کوهها سالهاست منتظر رویت روی ماه خورشیدند



سلام. خودم هم می دانم شعرم حق مطلب را ادا نمی کند، کوششی شد تا حدودی. ولی دیدم سکوت خوب نیست. این شعر را صرفا به همین منظور نوشتم که عادت نکنم به سکوت در برابر خیلی چیزها. کدام انسان است که صحنه ی شلیک از فاصله ی یک متری به آن نوجوان بحرینی را ببیند و متاثر نشود؟ غیر از ملک عبدالله البته...

همین روزها دوباره به روز می کنم.

یا علی

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 22:4 توسط علی چاوشی| |

حق

 

غم و شادی توام، هر دو در پیمانه های توست

همین هم باعث این رونق میخانه های توست

نیا از خانه ات بیرون؛ نیا در شهر؛ می میرم

که این دیوانه خانه مملو از دیوانه های توست

تو با این شمع های خوار و کوچک فرق ها داری

عقابی این چنین مغرور، از پروانه های توست

مرتب می شود موی پریشانم به یک شانه

پریشان جانی ام اما علاجش شانه های توست

اگر ساقی تو هستی چشم تو کافیست؛می یا آب؟

چه فرقی می کند آیا چه در پیمانه های توست؟


 پی نوشت: سخت می گذرد این روزها،خیلی سخت. نوروز عجیبی ست. یاد این بیت مهدی فرجی می افتم که:

عید،عید باب طبعم نیست وقتی که به من              جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

تنهایی و فکر و غم و شادی و وسط این مشغله ها باید به فکر درس و کنکور باشم که 80-90 روزی بیش تر تا رسیدن اش نمانده.چه طورش را خدا می داند. خودش هم باید کمکم کند.

این پست ناقابل را می خواهم به سه نفر از دوستانم تقدیم کنم به خطر این که هنوز دغدغه ی کنکور منظّم شان نکرده و هنوز هم مثل خودم شب ها بی خوابند.

این پست به علّت بی خوابی های مشترک تقدیم می شود به: سعید طالبیان،نادر راشد، سعید حیدریان. و راستی کاش عبّاس فضل عزیز هم که حالا خیلی از ما دور است و دلم حسابی برایش تنگ شده هنوز منظّم نشده باشد.

التماس دعا

یا علی

ساعت ۰۵:۳۰ بامداد

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 5:28 توسط علی چاوشی| |

حق

 

به شهر رایحه ای دلپذیر می گذرد

یقین که یار من از این مسیر می گذرد

زمان دیدن تو مثل باد می رود آه

و روزهای ندیدن چه دیر می گذرد

دلم خوش است به چشم بهاری سبزت

که برف و سردی این زمهریر می گذرد

نماند زهد برایم؛ گمانم از گنهم

خدای "راحمَ شیخُ الکبیر" می گذرد!

عجب طبیعت بکری که از شکار غزال

به احترام غم عشق شیر می گذرد

***

و بیست سال پس از این ببین ز کوچه ی تان

هنوز هرشب یک مرد پیر می گذرد


سلام، ببخشید که خیلی فاصله افتاد بین این پست و پست قبلی، شعرهایم همه نصفه کاره اند، این غزل هم مال بامداد همین امروز است، ساعت سه یا چهار گمانم.

یا علی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:49 توسط علی چاوشی| |

حق

تمام مردمان از پای تا سر عاشق چشمت

چه رقصی می کند در موج گیسو قایق چشمت

چه قدر آرام...نه!وحشی...نه! من اصلا نمی دانم

نمی دانم چه وصفی هست وصف لایق چشمت

معبر! با دروغی لااقل من را تو دل خوش کن

دوباره خواب دیدم آه! خواب صادق چشمت

چگونه این نگاه عیسوی درمان دردم شد؟

که بیمارست او خود هم طبیب حاذق چشمت

کف دستم به فال توست گرچه پشت دستم را

من آن شب داغ کردم تا نباشم عاشق چشمت

”اگر ای ترک کاشانی به دست آرم دو چشمت را...”

کدامین نذر آیا هست نذر لایق چشمت؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 23:32 توسط علی چاوشی| |

بسم الله

در چشم من ای یار هزاران گله پیداست

در سبز دو چشم تو ولی چلچله پیداست!

چون ماه تو بسیار ز من دوری و اما

زیبایی ات از دورترین فاصله پیداست

انگار گسل های وجودند لبانت

بر روح و تن از صحبت تو زلزله پیداست

گفتند که :"انگار که عاشق شده آری

از خلوت این آدم بی حوصله پیداست..."

از خانه نرو ماه! تو بیرون که می آیی

در شهر میان همه کس ولوله پیداست

این شاعرت ای شاه! پریشان شده پس کی

در چشم خمار تو نشان از صله پیداست؟

***
این است که من شاعرم آخر همه اینها

صد آه فقط بر من بی حوصله پیداست

***
یوسف! مشو نومید، کریم است خدایت

از دور سیاهی یکی قافله پیداست...


بعدالتحریر: سلام. شرمنده که دیر به روز کردم. عزاداریم همه. به قرآن مان توهین کرده اند. راستی اوباما و بوش و سارکوزی و مرکل هیچ، تو چرا خفه خون گرفته ای ملک عبدالله؟ خادم الحرمین؟ تف به مسلمانی ات.

باز هم تسلیت، یا علی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 20:1 توسط علی چاوشی| |

Design By : Mihantheme