تبليغاتX
.

بسم الله


شط از لب خشک تو هنوز آب بنوشد

فخر نگهت آب به عالم بفروشد

تو چشم نپوشيدی از ايمان به امامت

تاريخ چگونه ز دلت چشم بپوشد؟

وقتی که صدای عطش از خيمه بيايد

صد چشمه ی زمزم ز وجود تو بجوشد

آرام به رود آمدی و آب نخوردی

اين بحر محال است که از رود بنوشد

با باد نگاهت تو گل آب سرشتی

با «دست قلم» معجزه ی عشق نوشتی

دلدادگی از تيغ و سمند تو شد آغاز

«افتادگی» از «دست» بلند تو شد آغاز

هر بار نگاهت صف و لشگر بشکسته

اين بار غمت قد برادر بشکسته

ديگر نی من را ز غمت نای نمانده است

جز نيزه برای سر تو جای نمانده است

هرچند بریده­است، جدا گشته دو دستت

لا حول و لا قوه الا به دو دستت

***

از «دست» تو شعرم شده آتش به دل باد

ای زاده ی زهرا و علی! دست مريزاد!


بعدالتحریر: این غزل مثنوی مال یکی دو سال پیش است؛ ان شاء الله در پیش گاه صاحبش مقبول افتد. اگر این روزها حال خوشی به تان دست داد التماس دعا

یا حسین 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم دی 1388 توسط علی چاوشی |

نمرود هم نیستند

که نمرود

خود ابراهیم را به آتش کشید

و آن ها عکست را

آن ها نمی دانستند

که تو «سیدِ حسینی» هستی

و سید حسینی با آتش بیگانه نیست

تو سال هاست

آتش را به جانت خریده ای

اما

مگر آتش

حریف «اقیانوس آرام» می شود؟

مگر این که عکسش را...

***

تو سید حسینی هستی

سید حسینی با آتش بیگانه نیست

همان طور که حسین با آتش بیگانه نیست

راستی محرم نزدیک است...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط علی چاوشی |
بسم الله


چشم بگذار که از ياد تو پنهان بشوم

چشم واکن که دگرباره پريشان بشوم

گرچه آرام ترينم ولي اقيانوسم

آه! راضي نشو که جوي خيابان بشوم

اين که پا خوردم از اين عشق، از اين عشق نکاست

عشق باعث شده تا قالي کرمان بشوم

گرچه چون آتشم از دور ولي يک دفعه

تو به آغوش کشم تا که گلستان بشوم

نگو از ياد ببر هرچه که بين ما بود

ساده عاشق نشدم من که پشيمان بشوم

آه! تو «شاخه نباتي»، ولي اهل کاشان

من محال است ولي «حافظ» کاشان بشوم

«ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم»

«زلف بر باد مده» تا که پريشان بشوم

«بيدل»ات مي شوم، اما نه، بيدل سهل است

تو فقط پلک بزن باز که بي جان بشوم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط علی چاوشی |


بسم الله

سلام. این ها و چند کار نصفه نیمه ی دیگر، اولین تجربیات من در حوزه ی رباعی (و به قول بعضی ها چارانه) هستند. اگر ضعیفند بگذارید به حساب این که اولین تجربه اند و اگر ضعیف نیستند، اختیار دارید، چشم شما قوی می بیند! 

و این که دوست دارم حتما نظرهایتان را درباره ی این ها بدانم. همین!

*

بی چاره ی مامور و معذور، تبر

 با میل خودش نیست که این جور تبر...

 با هر ضربه درخت را می بوسد

 به کشتن مادر شده مجبور، تبر

 

*

تو آمدی و از عشق لبریز شدم

 ماندی، با عشق تو گلاویز شدم

 بودی و همیشه سبز بودم، چون سرو

 رفتی و گل همیشه پاییز شدم

 

*

ابر است ولی نیست برای باران

 از دور نمی رسد صدای باران

 چک چک چک چک چک...نه! خش خش خش خش

 می بارد برگ زرد جای باران

 

*

دیروز: او زد جار، که عاشق بوده است

 حک کرد به دیوار که عاشق بوده است

 امروز: سراغ کس دیگر رفته

 انگار نه انگار که ...

 

*

جنگل، صحرا، دریا و ساحل: عشق

 دست و چشم و گوش و پا و دل: عشق

 حتی وزن رباعی ام هم این است:

 لا حول و لا قوه الا بالعشق!

 

*

هرچند که بوده اند سر، می افتند

 یک روز... زمانی... آخر می افتند

 یک روز، زمانی که ببارد باران

 «دانه درشت ها» سریع تر می افتند


بعدالتحریر(یا همان پ.ن.):

هیچ ترتیبی ندارند این به اصطلاح رباعی ها.

و درباره ی این رباعی آخر؛ آقا (یا همان مقام معظم رهبری یا همان مقام شامخ ولایت یا همان رهبر انقلاب یا...) چند سال پیش خطاب به مسئولین گفته بودند: «با دانه درشت  ها برخورد کنید...»، ما هم به نوبه ی خودمان با این رباعی برخورد قاطع کردیم-مثل همان مسئولان-!

یا علی

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط علی چاوشی |
بسم الله

بی چاره ی مامور و معذور، تبر

با میل خودش نیست که این جور تبر...

با هر ضربه درخت را می بوسد

به کشتن مادر شده مجبور، تبر

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط علی چاوشی |
بسم الله

هرچند تو آغاز نامت حرف «سين» نيست

زيباتر از تو در تمام «هفت سين» نيست

من يک «روبان قرمز» و تو «سبزه» امشب

آغوش وا کردم، ولی ميل تو اين نيست

ای «سيب»! من را از بهشتم تو پراندی

آدم که حوا داشت، اما من... چنين نيست

يک «سيب» هستی، صد نفر زير درختت

اين جاذبه از توست، از آن زمين نيست

مانند «سير» و «سرکه» می جوشد دل من

محصول آن شعر است، آری، غير از اين نيست

سودای سرخ تو، سر سبز و دل سنگ

اين هفت خوان است، آری، اينها هفت سين نيست

 

یا علی


این شعر در سایت لوح 

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 توسط علی چاوشی |
بسم الله

سلام به همه! اینجا از این به بعد بقچه ای خواهد بود برای نگه داری شعرها و دیگر نوشته های من، البته با شرط ان شاءالله! و این [احتمالا] تنها بقچه ایست که باز کردنش برای همه مجاز است و مشکل شرعی و قانونی و و...ای ندارد!

امروز هم یک شعر می نشانم که درباره اش تنها حرفی که می توان در این مجال زد این است که به قول امید مهدی نژاد: «شعر قدیمی است، درد هم قدیمی...» و البته این حرف که این شعر مال ۱۵ سالگی است و پیشکش شده به جانبازان شیمیایی، همسران و فرزندان صبورشان، اگر قابل بدانند:

دگرباره بابا هوایی شده
نفسهاش امشب خدایی شده
و جامانده از کاروانهای نور
پدر آرزویش رهایی شده
بپرسم ز مادر من این راز چیست
که بابا دلش کبریایی شده
و مادر پر از اشک می گویدم:
برای خدا او فدایی شده
پدر از طلائیه گفته، یقین
دلش مثل آنجا طلایی شده
پدر کربلا را ندیده هنوز
چرا نام او کربلایی شده؟
و بابای من خط شکن بوده است
چرا بعد جبهه عصایی شده؟
چرا بهترین دوستش سرفه است؟
و یعنی چه که شیمیایی شده؟

***
به من گفت مادر که: ای کودکم
تو که لحظه هایت چرایی شده
ریه های بابای تو سالم است
دل دیگران مومیایی شده


این شعر در سایت شاعر

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط علی چاوشی |
درباره ی اینجا

اینجا بقچه ای خواهد بود برای نگه داری شعرها و دیگر نوشته های من، البته با شرط ان شاءالله! و این [احتمالا] تنها بقچه ایست که باز کردنش برای همه مجاز است و مشکل شرعی و قانونی و و...ای ندارد!
رایانامه
آخرين مطالب
بایگانی مطالب
اهل قلم(با فاکتور گرفتن از جناب آقای)
هم شهری ها
دیگر دوستان
قالب وبلاگ